بنام خدا

 

چرا انديشه متفکران مسلمان به جامعه شناسي منتهي نشد؟

 

(درآمدی بر علل انحطاط علم در میان مسلمین)

 

نگارش :

علی اصغر اکرمی

 

دبیر علوم اجتماعی شهرستان ابرکوه

 

سال تحصیلی 90- 89

 

 

 

 

 

چکیده:

در این بررسی برآنیم تاعلل شکل گیری علم جامعه شناسی را بطور اخص و زوال وافول رشد علمی درمیان مسلمین را بطور اعم با تأکید برعوامل درونی و ساختارهای نظام های سیاسی اجتماعی درمیان مسلمین مورد کنکاش قرار دهیم وبا رویکرد ونگاهی نقادانه به شرایط و زمینه های اجتماعی و فکری مسلمین در ادوار مختلف به تبیین عقب ماندگی مسلمین و تشریح عدم شکل گیری علم نوبنیاد جامعه شناسی علی رغم وجود متفکران اجتماعی بیشمار بپردازیم.دراین راستا ضمن نگاهی گذرا به اوضاع و شرایط داخلی مسلمین و شرایط فکری واجتماعی نزد آنان ،تلاش خواهیم کرد تا با یک تحلیل تطبیقی ومقایسه آن با بستر و شرایط فکری در اروپا، پایان و زوال عصر طلایی و زرین فرهنگ اسلامی و درعوض مقدمات شکل گیری علم جامعه شناسی و رشد علم را دراروپا بنحوی تبیین کنیم.جهت نیل به این اهداف نیاز به یک بررسی  آسیب شناختی از تأخر در پویش علمی مسلمین و شناخت عوامل
 درون زای شرایط فکری واجتماعی مسلمین داریم.

واژگان کلیدی:

علم جامعه شناسی،  افول وزوال رشدعلم، شرایط فکری واجتماعی

 

 

 

 

 

 

مقدمه:

 براي تحول وتغيير در حيات جمعي يک جامعه وحرکت به سمت تکامل وگسترش علم نيازبه عوامل ساختاري وتحول در نظام هاي معرفتي وغير معرفتي درنظام هاي سنتي است.باتاکيد بر رويدادها ي چند عاملي ،گاهي ساختارهاي اجتماعي واقتصادي تاب تحمل اصلاحات وتحولات را ندارد .بويژه درجوامعي که يک ساختار استبدادي واستبداد پرورحاکميت دارد تحويل نظام ازيکي به ديگري صرفابه بازتوليد همان ساختار ها منجرخواهدشد.

ازطرفي کارهاي اجتماعي خلق الساعه نيستند ،عمل اجتماعي يک عمل ساخت يافته اي است که دريک نظام روابط متقابل شکل مي گيرد .تحليل هايي که نارسايي فرهنگي را حاصل استبداد واستعمار مي دانند همانند اين تفکر کهن است که زلزله وتخريب را ناشي از فسق وفجور بي حدمردم مي دانست درحاليکه وقوع زلزله وآتش فشان هزاران قانونمندي طبيعي وعلل ويژه خود رادارد . واقعيات اجتماعي نيز
 ويژگي هاي يک نظامي را دارندکه تحت قوانين وضوابطي هستند (رضاقلي،1377)

رشدعلوم انساني وپيشرفت آن درغرب بابافت تحولات اجتماعي رابطه اي دقيق دارد جامعه در حال سکون وتأکيد بر استمرار سنت وادامه حيات گذشته، نياز به تحولات جديد واصلاحات رابرنمي تابد. درجوامع صنعتي به تناسب تحولاتي که درمتن جامعه درزمينه پيشرفت اقتصادي ،اجتماعي انجام مي شد متفکراني پديد مي آمدند که مقوله هايي از زندگي اجتماعي را مورد بحث وبررسي قرار
مي دادند.درحقيقت پيشرفت هاي علمي درغرب دوشادوش تحولات اجتماعي رخ داد .بطور کلي رشد واستحکام يک تمدن نيز بايد دربطن همان جامعه شکل بگيرد .بعضي نويسندگان عقب ماندگي در روش علمي و عدم آمادگي ساختاري جامعه مسلمين را براي دروني کردن هنجارهاي علمي، وعده اي سيطره اصول وقواعدفکري خاص را پيش زمينه هاي تحليلي در کندي ورکود علم مي دانند .

دربسياري موارد تحولات اجتماعي ، سياسي وفرهنگي بر نوع کارکرد وچگونگي دريافت علمي از
پديده ها ويا گسترش مرزهاي معرفت خاص نيز تأثيرگذاربوده است .تحول علم در اجتماعات درپيوند نزديک با زمينه ها ونيازهاي اجتماعي ،سياسي وفرهنگي دارد .بعبارتي الگوهاي معرفتي وعلمي برخاسته درجامعه هيچگاه در خلأ اجتماعي نتوانسته اند امکان ظهور وتحول بيابند بويژه در حوزه
معرفت اجتماعي ،بحران ها ،تنش ها وتعارضات فرهنگي ونيازهاي محسوس اجتماعي انگيزش هاي مؤثري براي فرهيخته گان ونخبگان جامعه در جهت حل وفصل مسائل ونوآوري بوده است .آسيب شناسي تاريخي تأخر در پويش علمي ايران مستلزم شناخت وتحليل کليه عواملي است که در قالب هاي مختلف سياسي وفرهنگي مانع رسيدن جامعه به مرحله مقبول از لحاظ مباني معرفتي وترقي بوده است .

(موسوي  ،1381)

بطورکلي غلبه رفتارهاي هنجاري ازمولفه هاي فرهنگي است که مانع ارائه ايده هاي جديد مي شود واين بااقتضائات علم ورزي متعارض است درحاليکه استقلال علم ايجاب مي کند  ازغلبه قواعدايدئولوژيک برحذرباشددرغيراين صورت رشدعلم محدود مي شود

 (رفيع پور،1381)       

                                                                                                                                                                                    

زمينه هاوبسترهاي رشدعلمي درميان مسلمين

رشدعلوم انساني  بابافت تحولات اجتماعي رابطه اي دقيق دارد .تغييراتي بنيادي در طرزنگرش به جهان پديد آمد وزمين از مرکز عالم به پايين کشيده شد وانسان برمرکز آن نشست ودنيا راخادم خود خواند. درايران وديگرجوامع اسلامي چنين تحولي رخ نداد ودرزمينه علوم انساني هر چه بوده دنباله گذشته بود. اين نشانه سکون وادامه حيات گذشته است واين سکون نشان مي دهد جامعه نياز جديدي رادرآن دوره ها حس  نمي کندواز تحولات نقاط ديگر جهان بي اطلاع است .(رضاقلي ،1377 :39-38)

البته باگسترش اسلام ،مسلمين باشور وشعف بجانب علوم وفنون ملل ديگر روي آوردند وازعناصر فرهنگ يونان وهند بهره مند شدند ودرهمه زمينه ها به کشفيات جديدي نائل شدند .ابتداسعي کردند اصول ديني را تابع نظام منطقي سازند. لذا ازعقايد فلسفي يونانيان استفاده کردند وبه بحث پيرامون انسانيت وجامعه پرداختند .فارابي درآرا اهل مدينه فاضله ازاين اصل آغازکرد که چون افرادبشر مجبوربه زندگي جمعي بايکديگرند لذاتنها راه نجات ازکشمکش وتضاد برقراري يک سازمان اجتماعي منظم است .متفکر ديگر ابن خلدون است که در قله اعتلاي تفکر اجتماعي وانديشه هايي که درامورمدني نصيب تمدن اسلامي شده بود قرار دارد .ازقرن چهارم وپنجم که دوران رونق مادي ومعنوي وجولان انديشه وهيجان وشور وشوق درراه ازدياد سرمايه هاي علمي و توسعه تفکرات فلسفي بود ، متفکراني چون ابن سيناو بيروني آزادانه براکثر نواحي عقلي راه يافتند (نراقي،1374 :9-7)

درايران زمان سامانيان وآل بويه بلحاظ التفاتي که حاکمان اين دوره به ترويج علم ودانش
 داشتند،محفل هاي علمي برقرارشدوکتابخانه هاي زيادي فراهم گرديدودانشمنداني چون ابن سينا ،بيروني ومسکويه رازي توانستند تحقيقات علمي خود را دنبال کننند.ابوعلي مسکويه از عضدالدوله گزارش
مي کند که درعهد اوتنش هاي شهري وعصبيت هاي قومي وگروهي کاهش يافت.اوکه پادشاهي
دانش پروربود ،براي همه دانشوران واهل علم وحتي شاعران ومحدثان مستمري برقرار کرد ودرقصرشاهي محلي براي فيلسوفان اختصاص داد تابدور از غوغاي عوام به گفتگو ومباحثه فلسفي بپردازند .اماباچيرگي ترکان وتوجه صرف آنان به ديانت قشري ،منزلت دانشوران عقلي کاهش يافت وشريعتمداران اهل سنت وجماعت به سلاطين ترک تقرب جستند تاحدي که برخي ازخلفا قبلي که به علوم عقلي توجه کرده بودندمورد لعن ونفرين وطعن واقع شدند وحتي به مأمون که قبل از اين دوره توجه اي خاص به انديشه عقلي داشت نسبت زندقه داده شد ومتوکل پس از او پرداختن به جدل را نفي کرد وهزل گويي جانشين بحث علمي شد .تعطيلي مناظره علمي دردارالخلافه متوکل درايران پيامدهاي مهمي براي تعطيلي علوم عقلي دربرداشت (طباطبائي،1383 :144-146)

تداوم رشد علم بدون حمايت دولتها ممکن نبوده واين پديده اي عام است اما لازم به ذکر است که انگيزه اصلي حکومت ازحمايت علم در دوران خلافت عباسي نفع مالي نبودبلکه بيشتر جنبه تزئيني و مايه جلال ووحشمت خلفا بود ه و بقولي زينت المجالس بود .گذشته از علم طب که مورد نياز بود ساير رشته ها ي علمي مشکلي ازمشکلات راحل نمي کرد که از آن حمايت کنند پس علم تاحدي که مايه جلال وشوکت سلاطين مي شد مورد حمايت قرار ميگرفت واگر مزاحم دستگاه قدرت آنهابود بي درنگ ازصحنه خارج مي شد. متوکل بلايي که بر سرکندي طبيب،مترجم ومتفکر اسلامي درآورديامنصوربرسر"ابن رشد " درآورد نمونه آن است .(علمداري،1379 :457-449)

امنيت

امنيت قضائي ،اقتصادي ،سياسي واجتماعي وحاکميت نظم وقانون موجب اميد به آينده ودرنتيجه موجب رشد فعاليت ،تلاش وخلاقيت انسان مي گردد.اين ويژگي ازشرايط ولوازم ضروري هرگونه رشد وتوسعه است .اما حاکميت نظم وقانون واردکردني نيست وجامعه بايد درتحول خود به ضوابطي برسد واين ضوابط شکل قانوني پيدا کند .امنيتي که از بطن روابط اجتماعي جامعه شکل گرفته باشد حمايت افراد رابدنبال دارد . اما درتاريخ ايران اغلب امنيت چماقي استيلا داشته وبرپايه حقوق وتعهدات قراردادي نبوده است .تمامي تاريخ ايران شاهدي بر تجاوزهاي متعددومداوم به جان ومال مردم است .تاريخ صفويان سرگذشت بي پاياني است از قتل وکورکردن اعضاي خاندان سلطنتي ،مردم عادي وحاکي از نبودن چارچوبي قانوني در ادوار تاريخ ايران است .بوضوح دراين شرايط امنيتي هيچ انديشه و فکري تراوش نکند.(رضاقلي،1377 :43-39)

پيدايش انديشه از زاويه ديد معرفت شناسي

مردان بزرگ خلاق ومبدع نبوده اند بلکه به منزله قابله هايي بودند براي آنچه روح زمان بدان آبستن بود .(ويل دورانت،تاريخ فلسفه)

از ديد جامعه شناسي معرفت "گورويچ" معتقد است بين واقعيت هاي اجتماعي ونظام هاي مختلف معرفتي ارتباط کامل وجود دارد وبين نهادهاي اجتماعي و ايده ها وانديشه ها درهرزمان ارتباط دائمي ومستمري وجود دارد .لذا معرفتي که در اروپا فوران کرد دررابطه بافوران وجوشش اجتماع بود ومعرفتي که درايران در جريان بود ناشي از رکود متن اجتماع بوده است. اگرارتباط نظام هاي معرفتي با نظام اجتماعي رابپذيريم اين سخن هگل درست در مي آيد که نوابغ قابله هاي روح اجتماع زمان خود هستند. به تعبيري آنچه در انديشه نوابغ مي گذرد انعکاس آن چيزي است که درجامعه مي گذرد
(رضاقلي،1377 :73-72).

 

تاريخچه افول علم در ميان مسلمين

خاموشي فعاليت هاي علمي در هرجامعه اي يکي از قرائن ويا درحقيقت يکي از ملزومات اصلي عقب ماندنش مي باشد .درمقطعي از تاريخ مسلمانان، پيشرو درعلوم زمانه خود بودند ودرمقطع ديگري
فعاليت هاي علمي درميان مسلمين منسوخ وراکد شد .هرچند عده اي رکود علم درايران را به تهاجم مغولان نسبت مي دهند ولي جمود علمي قبل از آمدن مغولان در ايران بوجود آمده بود و بعد از مغولان هم شاهد به راه افتادن کاروان علم نيستيم. اما کساني که فراتر از هجوم مغولان رفته اند دليل کندي وتوقف مسلمين را در بوجود آمدن تضاد فکري ميان فلاسفه وسنت گرايان مذهبي مي دانستند واساس استدلال آنها اين است که يک روند عقل گريزي ياعقل ستيزي درايران ظاهر مي شود .ايران جزئي از امپراطوري اسلامي به حساب مي آمد وزماني که امپراطوري اسلامي ،درعصر طلائي رونق علمي خودبسر مي برد ،ايران جزئي از اين شکوه وعظمت بود وبسياري از دانشمندان آن عصر را ايرانيان تشکيل
مي دادند .تحولاتي که منجر به ازبين رفتن پيش کسوتي ورهبري علمي  مسلمين در جهان شد يک شبه بوجود نيامد و نتيجه يک عامل نبود.عصر طلايي رونق علمي دراسلام ازنيمه دوم قرن هشتم(دوم هجري) بتدريج پديدار گشت ويک قرن ونيم بعد (تااواخر قرن نهم واوائل قرن دهم )به اوج خود رسيد وپس از آن به سکون گراييد ودرقرن دوازدهم کاملاً شکل گرفت .بعبارتي عصر طلايي اسلام درحقيقت ازنيمه
دوم قرن هشتم(يک قرن ونيم بعد ازظهور اسلام ) شروع شد و تاقرن يازدهم ادامه يافت وبعدازآن به
خاموشی گرایید .اکثريت قريب به اتفاق دانشمندان صاحب نام اسلامي در عرض قرون هشتم تا دوازدهم درخشيدند.ازقرن دوازدهم به بعد ديگر کمتر با نام هاي مشهور مواجه مي شويم .بطوريکه بحث در مسائل علمي واصولاً تعليم وفراگيري علوم غير ديني وفلسفه در حوزه خلافت ممنوع شده وفقط آموزش مطالب ديني مجاز بود .جورج سارتون نويسنده کتاب "تاريخ علم "آئين مدرسي راعامل افول علمي مسلمين
 مي داند . مشکلي که در غرب وشرق يکسان سايه افکنده بود اما درغرب باپيدايش رنسانس وغلبه خردگرائي و تجربه گرائي ازقرن 16به بعد ،غربيان موفق شدند حصار آئين مدرسي راشکسته وبه کمک علم وتجربه به جلو بروند اما مسلمين ،روش تجربي راکنار گذاشتند وصرفا بسراغ حکمت الهي رفتند وساختار علمي در اسلام تبديل به محيطي بسته شد.(زيباکلام ،1384)

بطوريکه پس از به قدرت رسيدن متوکل فعاليت هاي علمي کند شد ونحله هاي فکري خردگرا همچون معتزله قلع وقمع شدند .مهمترين نکته اي که درعصر طلائي دوره اسلامي بايد مورد توجه قرار گيرد اين است که رونق اوليه تمدن اسلامي يک جريان طبيعي وخود جوش نبود بلکه پديده اي بود که از بيرون وارد امپراطوري اسلام شده بود .درواقع رشد علم درميان مسلمين رشدي تاريخي نبود ،مقوله اي بود که ازبيرون وارد شده بود ونهضت علمي زمان مأمون وديگر خلفاي علم گرا نه يک نهضت طبيعي وخود جوش، بلکه يک نهضت ترجمه بود .پس اين درخشش علمي اگر معلول يکسري عوامل جانبي بوده باتزلزل درآن عوامل خارجي قاعدتاً مي بايست دروضعيت علوم تأثيرمنفي بگذارد ،امري که پيش آمد. علوم طبيعي مقوله اي نبود که بتدريج در جامعه عرب رشدکرده باشدبلکه بافتح سرزمين هائي که اين علوم درآن وجود داشت ناگهان وارد آن جامعه شد (زيباکلام ،1384 : 224)

درحقیقت علم در جوامع مسلمين نهالي نبود که کاشته شده وبتدريج رشد کرده باشد ،درختي بود که ازريشه کنده شده ودرميان مسلمين کاشته شده بود .چون خودجوش نبود ازخود هويت وجهت نداشت وممکن بود به هرسوکشيده شود .بطوريکه هم در مسير وزش جريانات فکري خردگرا وآزادانديش معتزله قرار گرفت وهم درمسير ديدگاه جزم انديش وعقل گريز اشاعره وسنت گرايان اهل حديث . مادامي که جريان اول حاکم شد اين درخت رشد کرد ومادامي که جريان دوم حاکم شد برگ وبالش ريخت ودرنهايت خشک شد.رونق علمي راحکومت بوجود آورد لذا مي توانست خودش هم ازبين ببرد. لذامي بينيم اگر حاکمي به علوم علاقه اي نشان نمي داد اين مجموعه ازحرکت مي ايستاد
(زيباکلام ،1384 : 225).

اين امرناشي از طبيعت علوم تقليدي بود .خطر علم مبتني برترجمه بهمراه آوردن تقليداست. محققين هم بيشتر به جاي نقادي اثر بدنبال درک نظر مؤلف بودند. لذا تفکر وکنکاش درترجمه وتقليد کمتر پيش
 مي آيد وپذيرش نظرات ديگران بيشترغالب است درحاليکه علم زماني به به پيش مي رودکه معرفت وآگاهي هاي قبلي ياموجود مورد ترديد قرار گيرد.

البته ثبات سياسي ورونق اقتصادي دردهه اول به قدرت رسيدن عباسيان شرايط مطلوبي براي گرايش به علم ايجاد کرد .سرکوبي وجلوگيري ازافکار وعقايد وکلاً  فعاليت هاي آزادانه فکري دربسياري از موارد زماني ظاهرمي شود که دستگاه حاکميت ازقدرت خود چندان مطمئن نبوده واز آرا مخالف واهمه داشته باشد .اما زمانيکه عصر طلايي بوجود آمد جامعه اسلامي در اوج قدرت نظامي ،سياسي و فرهنگي خود بود وعلي القاعده ترسي از آرا مخالف ودرنتيجه نيازي به ايجاد محدوديت درتبادل آرا وانديشه باجهان بيرون از اسلام  نداشت.

نقطه شروع جريان افول تاحدي اززمان متوکل آغاز شد .متوکل بابه اجراگذاشتن سياستي سخت درجهت بازگشت به سنت ورفتن به سمت علما وفقهاي سنت گرا اسباب توقف رونق علمي راپيش آورد .بعبارتي زمانيکه حمايت حکومتها ازگسترش علم متوقف گرديد، افول وانحطاط علمي بتدريج ظاهر گرديد.

واززماني که باب اجتهاد بسته شد رکود بلندمدتي در امرتحقيق آغاز شد وروش نقادي وتعقل تعطيل گرديدودرمقابل تقليد از سنت وگذشتگان ستون فقرات تعليم وتعلم درحوزه هاي علوم ديني شد (زيباکلام ،1384 :243).

حتي دردوره متوکل فروش کتب فلسفي ممنوع شد .درب ها به روي دانشمندان خارجي واهل ذمه بسته شد وفلاسفه دررديف کافران وملحدين قرار گرفتند .

ابن خلدون درمسائل ايماني کلاً به تبعيت ازسلف خود راه را بر هرگونه ورود به مباني عقلي مسدود
 مي کند .زيرا بنظر او کاربرد اين مقولات جز به صحراي اوهام وگمراهي راهبر نمي شود .او مي گويد: «دراعتقادوعمل خويش ازآنچه شارع به تو دستورداده است پيروي کن.»(طباطبايي،1374 :112)

ضديت با فلسفه دامنگير علوم طبيعي شد زيرا دانشمندان علوم طبيعي فيلسوف هم بودند .اين تحولات بتدريج فعاليت هاي علمي رافلج ساخت.مبارزه باخردگرائي ودفاع ازسنت بابه قدرت رسيدن ترکان وظهور خواجه نظام الملک برصحنه حکومت تحولي بنيادي يافت و نهادينه شدکه رواج سنت گرائي راسخت بدنبال داشت .

مدارس زيادي تأسيس شد که مواد درسي آن مدارس عمدتاً فقه ومعارف ديني بود .بزودي تحصيل در حوزه هاي ديني مدارس نظاميه پلکان ترقي سياسي واجتماعي گرديدوفارغ التحصيلان آن وارد مشاغل ومناصب حکومتي مي شدند.آن تشخص وپرستيژاجتماعي بالايي که درقرن هشتم براي دانشمندان علوم طبيعي وفلاسفه وجودداشت ازقرن يازدهم منحصربه علما علوم ديني شد که تکرار وتقليد سنت بود .اگر خواجه نظام رامعمار سياسي قرن 11 ايران بدانيم ،غزالي نظريه پرداز وطراح فکري آن دوره محسوب
 مي شود .

غزالي باتهافت الفلاسفه اش به فلسفه و خردگرايي تاخت .بنظر غزالي روش استدالي ومنطق تعقلي درامردين درست نيست وانسان به بن بست ايماني وانحراف سوق داده ميشود بگفته خودش:«کمياب کسي است که درعلم و رياضي مطالعه کند وازدين منصرف نگردد.»(زيباکلام ،1384)

دامنه علم ستيزي باگذشت زمان نه تنها کاهش نيافت بلکه بگونه اي وسيع وعميق به منزله يک تفکروسياست رسمي درآمد وآشنائي باعلوم ودانش طبيعي بي ارزش تلقي شد ومسلمانان ازکسب آن منع شدند .انديشمندان بعدي هم که در جهان اسلا م درخشيدند سعي درجلوگيري ازخاموشي چراغ علم نکردند واين روند را تسريع کردند .ابن خلدون محقق مشهور قرن 14 چندان روي خوشي به آموختن فلسفه و برخي از دانش ها چون نجوم نداد .مي گويد: « سزاست که اين صناعت برهمه اهل اجتماع وشهرنشينان ممنوع وحرام شود چه زيان هاي بسياري ازآن به دين ودولتها مي رسد بطوريکه اوفارابي وابن سينا رانمونه هاي برجسته اي ازمردان گمراهي مي داند که به فراگيري فلسفه پرداختند. »                                 (زيباکلام،1384 :270)

استقرار صفويه کمکي به اين وضع نکرد هرچندعلماء صفويه به تسنن تاختند اما تعارض شديد بااهل سنت به معناي تمايل به سمت فلسفه وخردگرائي نبود .حتي علما برجسته اي چون مجلسي وفيض کاشاني باعقل بااحتياط برخورد مي کردند .مجلسي مي گويد:«اگرحق تعالي مردم را درعقول خود مستقل
 مي دانست انبيا ورسل را براي ايشان نمي فرستاد وهمه رابه عقل ايشان حواله مي کرد. هشداري که علما صفوي به مسلمانان درقبال دوري کردن از دانش هاي مبتني برعقل واستدلال مي دادند ازسوي علما قاجار نيز تکرار شد .ميرزا ابوالقاسم قمي رئيس حوزه علميه قم بجز فقه و اصول اجازه نمي داد طلاب با علوم ديگري آشناشوند(زيباکلام ،1384 :272).

موانع رشد علمي درميان مسلمين:

1- جريان خردستيزي ورواج سنت گرايي

درنخستين سده هاي دوره اسلامي  ما دچار بحران عقلانيت شديم .دربامداد اسلام مشکل عقلانيت با بازگشتي به منطق يوناني راه حلي موقت پيداکرد اما ضربه اي که صوفيان بامنطق ايماني به آن زدند عقلانيت آغازين کنار رفت .باسپري شدن عصر زرين فرهنگ ايران بقاياي انديشه عقلاني به باد فنا رفت ودوره اي درتاريخ انديشه وعمل ايراني آغازشدکه ازآن به دوره بن بست درعمل وامتناع درانديشه تعبير مي شود. تازمانيکه سنت عنصر بنياديني ازحيات معنوي يک قوم باشد ،پرسش فلسفي ازآن امکان پذير نمي شود وامکان پرسش فلسفي ،درواقع به معناي آغاز دوره گذار ازقلمرو سنت است .اهميت
 ابن خلدون در اين است که توانست بنياد اصول ومباني انديشه فلسفي متقدمان را مورد ترديد قرار دهد و همين ترديد دراصول ومباني راه رابراي تأسيس علم نوبنياد عمران هموارکرد.(طباطبايي،1374 :7و8)

درتجربه تاريخي، ريشه هاي فلسفه عقلي رابايد درفلسفه يونان يافت دريونان جدايي دين ودولت شرايط لازم براي رشدعقلي رافراهم کرد اما درشرق براي پاسخ گوئي به مسائل اساسي زندگي مراجعه به عقل لازم نبود .زيرا صاحب قدرتي بالاتر ازسطح انسان پاسخ هاي ازپيش تعيين شده اي راارائه مي داداما دريونان معيار درستي ونادرستي اين پاسخ ها عقل انساني بود.درشرايطي که دين ودولت درهم ادغام
شده ،اتفاقي که درشرق رخ داد ،استقلال  فکري و خلاقيت انسان محدود مي شود زيراهمه چيز
ازپيش تعيين شده است وانسان نمي تواند خارج ازچارچوب بينديشد . درواقع فلسفه عقلي که ازيونان به به شرق آمد باايمان ديني پيوند خوردوعرفان رابنا نهاد که نهايت سعي آن نه اتکا به انسان ،بلکه محدود کردن توانائيهاي اوبود (علمداري،1379).

درنيمه دوم سده پنجم درخراسان وعراق مدارسي تاسيس شد که به تدريس ادبيات وعلوم ديني توجهي خاص مي شد وهمين عاملي براي رويگرداني طلاب ازتحصيل علوم عقلي شد. هدف ازتأسيس مدارس بزرگ دوره فرمانروايي سلجوقيان نيز ترويج علم وتحقيق درباره حقيقت نبود بلکه غايت اين مدارس تربيت مبلغان ودفاع از اصول مذهب مختار بود .خواجه نظام وزير سني مذهب سلجوقيان براي مقابله باترويج انديشه شيعي فاطميان مصرکه توجهي ويژه به دانش هاي عقلي داشتند ،مدارس بغداد وديگر مدارس را درقلمرو فرمانروايي دولت سلجوقي تأسيس کرد .خواجه نظام غزالي رابه نظاميه بغداد دعوت کرد تا به تدريس علوم ديني اهل سنت وجماعت بپردازد دراين مدارس به تدريس علوم ديني ،فقه ،اصول وحديث بسنده مي شد وفلسفه که درسده هاي سوم وچهارم آزادانه تدريس مي شد ازبرنامه مدارس حذف گرديد .تاحدي که بي توجهي به دانش هاي عقلي اسباب معاش و اشتغال به اين دانش ها مايه فقر و مزاحمت از سوي قشريان وفقيهان مي شد .کاربه جائي رسيد که درصحنه انديشه عقل ستيزي اهل شريعت وتوجه به قشريت شرعي ،به جنبه غالب انديشه تبديل شد .بطوريکه اهل تصوف به متفکران واقعي ايران تبديل شدند که خودبزرگترين مخالفان تفکر وانديشه عقلي بشمار مي رفتند .بايورش مغولان ضربه ديگري برپيکر فرهنگ ايران وارد آمد که بارزترين ويژگي آن زوال انديشه عقلي وهبوط درخردستيزي بود که چيره شدن جريان هاي تصوف برديگر شيوه هاي انديشيدن را بدنبال داشت (طباطبائي،1383).

با پايان عصر زرين فرهنگ ايران ،ا نديشه عرفاني که اساسي ترين عنصر آن اخلاق فردي بود جاي اخلاق مدني راگرفت .مسکويه رازي که انديشمندي عقل گرا است اخلاق رابرپايه دريافتي ازفلسفه سياسي مطرح مي کند و نيل به سعادت را در مدينه ودر درون مناسبات مدني امکان پذير مي داند زيرا سعادت فردي بخشي از سعادت عمومي جامعه است وکسي که شهروند مدينه اي نيست نمي تواند بهره ا ي ازسعادت کامل مدينه داشته باشد.مدينه در اخلاق مدني مسکويه رازي درقياس با فرد اصيل ومستقل است.درعصر شکوفايي فرهنگ ايران مدينه محور مناسبات مدني بود ومسکويه عزلت وانزوانشيني را (که اخلاق رايج سده هاي ميانه ايران شد)ازطريق سيروسلوک زاهدانه ،طريق نيل به سعادت نمي داند .بنظر اوتمدن نياز به اخلاق مدني دارد.اوعافيت طلبي و زاويه نشيني را صورتي از توحش مي داندکه باتمدن  ومناسبات شهروندي سازگاري ندارد (طباطبايي ،1383 :203-201).

صوفيان عزلت گزين ،ازمردمان به کوه ودشت مي گريختند وبه مناسبات اجتماعي بهائي نمي دادند کاربه جايي رسيد که انديشه درآن عصر به بن بست زاويه هاي صوفيانه رانده شد وصوفيان به متفکران قوم تبديل شدند که اين معنايي جز تعطيلي انديشه نداشت وازطرفي بارواج تصوف ودريافت عرفاني از شريعت که نوعي جمع ميان شريعت وخردستيزي بود، فلسفه بعنوان خردورزي درمناسبات انسان ،جامعه وتاريخ کنار رفت .پيامد اين وضعيت،تنگ شدن جريان انديشه و فلسفه سياسي درحيات اجتماعي ومدني وازدست رفتن بحث عقلي درباره سياست شد
 
(طباطبايي ،1383ص297-296).

بالاخره بي توجهي به مبناي عقلي در دوره اسلامي به جايي رسيد که جلال الدين دواني اشاره مي کند که دردوره اسلامي باوجود شريعت نيازي به حکمت عملي برآمده از انديشه فلسفي يوناني نيست
باورود اسلام درگيريهاي فکري وفلسفي درچارچوب اسلام يا درحاشيه آن مطرح شد ولي نتوانست به يک جريان مستقل فلسفي تبديل شود ومرکز ومعياري براي داوري درمسائل انساني قرار گيرد .تفکر فلسفي دردين آميخته مي شد لذا اهل علم وفلسفه مجبور مي شدند به تفکر خود رنگ ديني بزنندوآنرا شرع پسند جلوه دهند .اما دريونان چنين وضعيتي حاکم نبود زيرا حکومت ديني دريونان حاکم نبود (علمداري،1379  :362).

آلوده شدن فلسفه به عرفان در ايران به خاطر ادغام حکومت ودين مي دانند .فلسفه عقلي هم سياست استبدادي وهم دين رابه چالش مي طلبيد .درآغاز پيدايش فلسفه عقلي اين تضاد روشن نبود وباآن مخالفتي نمي شد وحتي ازحمايت حکومت هم برخوردار بود . استبداد حکومتي نياز به  تعبد ديني داشت نه تعقل فکري وفلسفي .تعبد ديني هر جا در مي ماند ازقدرت سياسي يا فشار توده اي استفاده مي کرد فلسفه عقلي با تعبد بيگانه است .حکومت بعنوان نهادکنترل قدرت وتعيين مناسبات انسانهااگر برپايه تعقل قرار گيرد به تساوي حقوق مي رسد .فلسفه عقلي، دين وحکومت رابه چالش مي کشاند لذا
 حاکمان به قطع ريشه آن دست زدند تامنافع آنها حفظ شود .جريان فلسفه عقلي همواره توجيه گر نوعي شيوه زندگي جداازمشيت الهي بود .دراين راستا معتزله گرايش به فلسفه عقلي داشت وبراي کشف حقايق به عقل متوسل مي شد ودين را ازدريچه عقل مي نگريستند .تفکر اعتزالي بخاطر همين تفسير عقلي از دين به تکفير متهم شدند وبعنوان بددين،قرمطي ،رافضي ،ملحدو زنديق سرکوب شدند .باحمله مغول ها محو شدند وبه جاي آن جزم انديشي وقشريگري ديني سلطه پيدا کرد .لذا ازقرن هفتم ديگر معتزله اي وجود ندارد (علمداري ،1379  :365-364).

اشاعره برخلاف معتزله معتقدبه جبر انساني دربرابر اختيار بودند ودرستي ونادرستي را نه در حوزه عقل انساني بلکه درحوزه شرع تعيين مي کردند وجايگاه ويژه اي در دستگاه خلافت پيدا کردند .اگر دين عقلي مي شد ودر روند رشد تفکر عقلي درجامعه گشايش بزرگي بوجود مي آمد واگر عقل معيار سنجش احکام ديني مي شد بسياري از موانع تحول سياسي وايدئولوژيک که سنت گرايان باتوجه به اعتقادات مردم برسنت به نفع خود بکار مي گرفتند ازبين مي رفت ودين بسادگي نمي توانست مورد سوءاستفاده ودرخدمت حکومت قرار گيرد. اما قدرت عقلي دربرابر قدرت ديني شکست خورد
 (علمداري،1379 :406-396).

2-جلوگيري از آزادي بيان وانديشه

اگر آزادي انديشه وبيان همچون زمان پيامبر وصدر اسلام درزندگي اجتماعي مسلمانان درنظر وعمل محترم داشته مي شد ،امت اسلامي دچار انحطاط پي درپي نمي شد (نجار،1377 :14)

فقدان آزادي انديشه ،علت بسياري از عقب ماندگي ها دراکثر سرزمين هاي اسلامي است. بقول کواکبي استبدادکارآمدي رابه ضعف وقدرت را به ناتواني تبديل مي کند ودرفضاي استبداد انسان متمدن ظهورپيدانمي کند وانسان برمدار نظام سياسي حرکت مي کند .بدون آزادي انديشه هيچگونه فعاليت و خلاقيتي درجامعه بوجود نمي آيدبايدکليه حجاب هاي فراروي عقل انسان ازتمامي قيد وبند هاي ايجادشده ازسوي حاکمان رهايي يابد. (نجار،1377 :25)

ازطرفي تنگ نظري ومحدوديت فکر که به هر دليل دامنگير برخي ازگروههاي اسلامي شده باعث شده تا عقل وانديشه آنها توان پذيرش وهضم آرا مخالف را نداشته باشد .لذا نحوه تفکرايشان خطي وتک بعدي شده وقدرت پذيرش بيش ازيک رأي ونظر راندارند.درنتيجه نظرمخالف درنظرايشان مردود است .اين امرسبب تکفير وتحريم مسلمانان عليه يکديگر وبروز تفرقه واختلاف درجامعه اسلامي مي شود .بي ترديد تعصب وتنگ نظري مذهبي که مسلمانان در دوره اي از تاريخ خود بدان دچار شدند يکي از مظاهر تفکر يک سونگر وتک خطي است .(نجار،1377 :51-50)

آزادي انديشه دردوبعد اجتماعي وفردي قابل تأمل است ؛اگر انسان از عوامل جهت دهنده دروني نظير عادات وتقليد وحاکميت هواي نفس که عقل رابه سوي نتايج ازپيش تعيين شده جهت مي دهد رهائي يابد واگر همچنين از عوامل جهت دهنده خارجي که داده هايي معين وياشيوه مشخصي رابراي انديشيدن براوتحميل مي کند ،رهاگرددانسان به آزادي وافعي دست مي يابد ومي تواند داده هاي اطلاعاتي که به کشف حقيقت منجر مي شود را جمع آوري کند وراه وروش هاي مختلفي که به علم وآگاهي منتهي
مي شود را انتخاب کند .اگر زمينه هاي علمي وفرهنگي به گونه اي باشد که شرايط براي بيان آرا ودفاع ازآنرامهياکند ،فضاي مناسبي براي   گفتگو وتضارب آرا بوجود مي آيد وراههاي صحيح ومعقول براي کشف علم وحقيقت آشکار مي شود. متقابلاً محدوديت آزادي وانديشه حرکت عقل رابه داده هاي معيني سوق داده و زمينه را براي جزئي نگري فراهم مي کند.

بررسي تاريخي انديشه اسلامي نشان مي دهد درهرجاکه آزادي انديشه محدود وازبين رفته مسلمانان به جزئي نگري ومحدود انديشي گرفتار شده اند .پديده تصوف افراطي که پيروان خود را به يافته هاي دروني قانع مي کرد نمونه اي ازثمرات فقدان آزادي ودوران انحطاط است .تصوف باسلب آزادي ازپيروان خود درفهم ودرک واقعيت زندگي و افکار وآرا عقلي ديگران ،آنان رابه پذيرش اقوال مرشد و مراد ملزم مي ساخت درنتيجه احکام و آموزه هاي ايشان صبغه اي فردي و جزئي يافت ونتوانست پايه واساس عامي براي حيات اجتماعي قرار گيرد .(نجار ،1377، :68)

 

 

3- رواج انديشه قضاوقدري

زمانيکه اروپائيان دنيا رابه ديده علم نگريستند وحيات جمعي را تحت مطالعه درآوردند ودرصددبرآمدند تا ضوابط ترقي و تکامل وپيشرفت وانحطاط آنرا بيابند ،"کنت " ، جامعه شناسي رابر قله علم نشاندوبراي پيشرفت وانحطاط جامعه طرح ها ريخت وگفت پديده ها ي اجتماعي قانونمند هستند وپيشرفت وانحطاط جامعه قابل مطالعه اند (رضاقلي،1377 :84)

همزمان در ايران وديگر جوامع اسلامي روحيه غير علمي حاکم بود که بافرهنگ ملي انديشه سوز قضاوقدري درتناسب کامل بود .خفت امروز دنباله ديروز است .تاريخ فرهنگ فکري ايران حاکي از اين است که از آن زمان به تبعيت وهم سنخ باساختمان اجتماعي خود ،درپي توجيه سفاکي به جاي سفاک ديگر بودند وخرافه اي را به لباس علم در مي آوردند ورنگ دين به آن مي زدند .ازنظر فکري کار تبيين حيات جمعي ،روابط اجتماعي وپيشرفت وانحطاط جامعه همه به دست قواي ماوراء الطبيعي سپرده شد. نکبت ترين نوع برداشت از حرکت جامعه ،يعني انديشه قضاوقدري منفي ،به کارآمدترين وجه توجيه ومورد قبول واقع شد .کار به زمان قاجار که رسيد ازآنهم منحط تر شد .عقل وکار وعلم وخلاقيت که درغرب بهم گره خورد تحرک بسيار شگرفي به  جامعه غربي داد درحاليکه مابه مرور به خواب عميق تري فرو رفتيم تاحدي که بي قاعده گي و عقلاني نشدن حيات جمعي ايران قرن ها درلباس هاي مختلف ادامه حيات داده است (رضاقلي،1377 :88-84).

 

بحران شکل گيري جامعه شناسي در ميان مسلمين

وضعيت تاريخي براي تأسيس علم نوبنياد عمران برپايه معرفت شناسي جديد ،درزمان ابن خلدون ،امري غيرممکن بوده است .اماباتوجه به تحول آتي علم ،مي توان ازاين نکته دفاع کرد که راه براي حرکت به سوي علم نوآييني که مي بايست تأسيس شود امکانپذير بود. پيش از آغاز نوزايش ،درغرب تلقي جديدي از عقلانيت پيداشد که درهمه عرصه هاي فعاليت فکري ،فرهنگي،الهياتي ،تحول جدي بدنبال داشت اما تحول انديشه درقلمرو تمدن اسلامي بنظر مي رسد خلاف جهت تحول انديشه درغرب صورت مي گرفته است .درسده دوازدهم مترجمان مسيحي عمده آثار علمي وعقلي تمدن اسلامي را ترجمه وبامکتب خردگراي ارسطو از مجراي تفاسير فيلسوفان اسلامي آشنا شدند واين افق جديدي را پيش پاي متألهين مسيحي گذاشت وباعث شد مسيحيت به تجديد نظر در مباني خود بپردازد .اما ارزيابي ابن خلدون از علوم عقلي ،منفي وحاکي از نفي کلي آن بود. ابن خلدون برخلاف متألهين مسيحي که علوم عقلي رامفيد مي دانستند ،پيروي از شارع را اساسي ترين وظيفه هرمسلماني مي داند وبه تبع غزالي معتقداست درمجموع علوم عقلي براي مسلمين خالي از فايده است .(طباطبائي،1374: 119-116)

شالوده علم جامعه شناسي بدنبال تحولي در بنيادهاي معرفت شناختي فلسفه غرب بناشده است. بعبارت ديگر تأسيس جامعه شناسي درشرايط گسستي معرفتي بامباني فلسفه قديم امکان پذير شده است درحاليکه عمده نويسندگان جامعه شناس ايراني ،دربي توجهي کامل نسبت به بنيادهاي علوم اجتماعي جديد ودرشرايطي که پيوند باسنت به گونه اي پرتعارض وجودداشته وحتي طرح پرسش ازاين پيوند نيز امکان پذير نشده ،چنان رويکردي به علوم اجتماعي جديد داشته اند که گوئي مشکل تغيير موضع نسبت به بنيادهاوجودنداشته است. تازماني که مشکل مباني بطورمنطقي طرح نشده باشد وضعيت امتناع تأسيس علوم اجتماعي جديد پايدار خواهد ماند .

شرط تأسيس علوم اجتماعي درتمدن اسلامي ،طرح بحث درمباني امتناع علوم اجتماعي دردوره زوال انديشه نظري است وجهل نسبت به ماهيت سنت انديشه دردوره اسلامي منجربه تأسيس علوم اجتماعي نخواهد شد وبامباني علوم اجتماعي جديد ناسازگار است .(طباطبائي ،1374)

 افلاطون باطرح جامعه آرماني بعنوان ضابطه ارزيابي شهرهاي موجود ،انديشه فلسفي را درمسيري هدايت کرد که ازبنياد بامباني علوم اجتماعي ،بگونه اي که دردوره جديد درغرب بدنبال تحولي در شالوده نظري آن تأسيس شد ،متعارض بود .رويکرد  افلاطوني مانع عمده اي درتأسيس علوم اجتماعي بود .بسط فلسفه يوناني درآغاز دوره اسلامي بويژه در فلسفه سياسي عمدتاً برمبناي تفسيرنوافلاطوني اخلاق نيکوماخسي ارسطو ونوشته هاي افلاطون امکان پذير شد .فارابي هم درعلم مدني خود به پيروي از افلاطون به طرح مدينه فاضله پرداخت ونتوانست از فلسفه سياسي افلاطون فراتر رود .از طرف ديگر سياست نامه نويسي که ازبنياد بابحث درباره مدينه تعارض داشت به جريان عمده انديشه سياسي در دوره اسلامي تبديل شد وبقول معرفت شناس فرانسوي ،گاستون باشلار، مانع معرفتي عمده اي درراه تدوين نوعي از نظري درباره مدينه ايجادشد.انديشه سياسي ايرانشهري باتحولي که بعدازحمله مغولان درجهت توجيه نظام هاي سلطنتي موجود پيدا کرد ،اهميت خودراازدست دادوبه ايدئولوژي سلطنت طلبي صرف تبديل شد

زماني که تمدن اسلامي دچار انحطاط شده بود وطرح انديشه اي نو،ضروري شده بود، نتوانست خرد راازمحدوده انديشه سنت رهاکند وبه افق هاي باز تأسيس انديشه دوران جديد روکند لذا کوشش اودرمقدمه به شکست انجاميد وميان مبادي انديشه ابن خلدون و طرح نو اوبعنوان جامعه شناسي تعارض وجود داشت .(طباطبائي،1374)

سرشت گفتار فيلسوفان اسلامي ومنطق دروني آن نهايتاً به طرح مدينه فاضله منتهي مي شد واين منطق الزاماً باتأسيس علم عمران تعارض اساسي داشت.شالوده نظري مورد نياز نظريه انحطاط ابن خلدون جز فلسفه که آخرين پناهگاه عقلانيت بشمار مي آمد ،نمي توانست باشد .اما چون علم مدني فيلسوفان دوره اسلامي ،مشکلات واقعيت جامعه  اسلامي رامورد توجه قرار نمي داد واساساً ناظربرطرح مدينه فاضله اي بود، لذادرتاسيس علم عمران ابن خلدون کارآيي نداشت وابن خلدون درطرح نظريه سياسي خود نتوانست به تجديدنظري اساسي درمباني انديشه دوره اسلامي دست بزند.فلسفه سياسي زمان ابن خلدون به هيچ وجه با واقعيت موجود نسبتي نداشت واونتوانست با مباني نظري فلسفه قديم اعراض کند ودرمباني آن تجديدنظري اساسي کند.(طباطبائي،1374:184)

بحث اساسي درتأسيس جامعه شناسي وتکوين آن به مبادي آن علم باز مي گردد ،کنت دريافت آغازين خود را ازسويي ،دردرون نظريه علم جديد که باکپرنيک وگاليله آغاز شده بود وبانيوتن به اوج خود رسيده بود وازسوئي ديگر درقلمرو فلسفه ،بابيکن ودکارت تاکانت شالوده اي استوار يافته بود طرح کرد. دراين دوره تحولي دربنيادهاي دانش به عالم وآدم پيدا شد که ازآن به گذار از جهان بسته به عالم نامتناهي تعبير کرده اند .دراين دوره راه براي تبيين جديدي از عالم باتکيه بر قانونمندي هاي دروني آن هموار شد وراه براي تأسيس وتدوين علم جامعه شناسي بر پايه اين تحول بنيادين امکان پذير شد ،تحولي که دردوره اسلامي غير ممکن شد .ازطرفي دريافت ابن خلدون از طبيعت ،ارسطوئي _ ابن سينايي است که به غايت امور توجه دارد .فيلسوفان قديم نسبت به مدينه هاي موجود بي توجه بودند وباتوجه به دريافتي که از طبيعت داشتند امور واقع را شايسته بحث فلسفي نمي دانستند. ارسطو هم به اين نکته توجه دارد ومعتقد است طبيعت هر امر غايت آن است. اما بدنبال تحول در علوم طبيعي ،طبيعت بعنوان قلمرو قوانين مکانيکي جهان ماده مورد بررسي قرار گرفت واين تلقي به قلمرو فلسفه اجتماعي وسياسي راه پيدا کرد واز آن پس توضيح قوانين تحول اجتماعي ونظام جوامع موجود مورد توجه فيلسوفان سياسي قرار گرفت. (طباطبايي،1374 :194-192)

ابن خلدون  نتوانست علم عمران را از مباني معرفتي فلسفي _کلامي زمان خود جدا کند وبر شالوده اي نو استوار کند لذا يک گسستي بنيادين ميان مباني علم عمران وعلوم اجتماعي جديد وجود دارد .ابن خلدون يافته هاي خود را در قالب منطقي عرضه مي کند که با تأسيس علوم اجتماعي نسبتي ندارد.مارکس و دورکيم هرکدام رويکرد نويي نسبت به داده هاي اجتماعي عرضه مي کنند .برخي اين رويکرد جديدرا قرينه کودتاي گاليله تعبير کرده اند .بنابراين علم جامعه شناسي نيازمند رويکردي ويژه نسبت به داده هاي اجتماعي بود وتنها ازمجراي همين رويکرد تأسيس علوم اجتماعي امکان پذير شد .اما برخلاف اين جريان در دوره اسلامي متفکران اسلامي ازجمله ابن خلدو ن ارائه دهنده سنتي بوده اند که بازگشت به مباني شرعي درنزد آنها رويکردي اساسي است .بطوريکه ابن خلدون بااقتدا به نظريه پردازان پيش از خود به تأمل در مسائل سياسي واجتماعي مي پردازد .مثلاً سياست را به شرعي وعقلي تقسيم مي کند که سياست شرعي او برمبناي احکام السلطانيه ماوردي مطرح شده است .(طباطبايي،1374 :262-139)

تحليل ها وبسياري از مباحث فکري که توسط انديشمندان دوره اسلامي ،بويژه ابن خلدون مطرح شده بدلايل زيربا تأسيس علم جامعه شناسي ومبادي اين علم مغايرت دارد :

1- ابن خلدون ستمگري را نه فقدان عدالت اجتماعي ،بلکه گناه خداوندان زر وزور مي داند که درشرع براي آن کيفري وضع نشده است .عدالت ازنظر اوامري نيست که دردرون روابط اجتماعي حاصل شود .

2- تحليل ابن خلدون ازتجمل جنبه ديني دارد وبرمبناي اخلاق شرعي بنا شده وعمدتاً فلسفي واخلاقي است نه جامعه شناسي .

3- احياي علوم دين آنطور که غزالي عرضه کرده است ،درنهايت اخلاق آخرت واعراض ازدنياست واين شالوده اي براي تأسيس علوم دنيا فراهم نمي آورد .

4- تأکيد غزالي بر معاد انديشي وبياني که ترکيبي از تصوف زاهدانه وعلم شريعت است صرفاً برآخرت ناظر است نه برامور دنيوي .

5- ابن خلدون در توضيح تبديل خلافت به سلطنت به حديث نبوي استناد ميکند نه به  تحليل
 جامعه شناسي .

6- ابن خلدون به استناد علوم عقلي ونقلي 40سالگي رابرترين مرحله رشد مي داند ومعتقداست هر پديداري به اقتضاي طبيعت خود به فساد وتباهي ميل مي کند

7- علم عمران ابن خلدون تمايزي بين دو حوزه عمومي وخصوصي قايل نيست درصورتي که فلسفه اجتماعي سده هاي 19-17 وعلوم اجتماعي بعدازآن درنيمه دوم سده 19و20 کلاً بر آن است تا به نوعي به توضيح ديالکتيک ميان حوزه عمومي وخصوصي بپردازد که انديشه برآمده از اين انديشه ديالکتيکي  شالوده اي براي تأسيس علوم اجتماعي بوده است .

 

نتيجه گيري:

دربيان علت امتناع از تأسيس علم جامعه شناسي درميان مسلمين مي توان به جريان تاريخي افول علم وزوال انديشه عقلي ورواج انديشه هاي خردستيزانه اشاره کرد که پس از خاموشي مشعل علم همزمان باپايان عصر زرين فرهنگ وتمدن اسلامي رخ دادازآنجائي که رونق اوليه تمدن اسلامي يک جريان طبيعي و خودجوش نبود ورشدعلمي ريشه درتاريخ اين تمدن نداشت ودرجريان نهضت ترجمه حاصل شد لذاعلوم اسلامي طبيعتي تقليدي داشت وبسادگي درمعرض جريانات عقل گرا يا جريان سنت گرا وعقل ستيز قرار گرفت وسمت وسوهاي مختلفي به خودگرفت .طبيعت چنين علومي شديداً متأثر ازسياست هاي حکومتها بوده وکمتر دربوته نقد وکنکاش علمي قرار مي گرفت .برعکس معرفتي که در اروپافوران کردناشي از جوشش اجتماع بود.

درشرايطي که گرايش هاي تصوف وصوفي گري درعالم نظر حاکم شد راه براي ورود به علم
 جامعه شناسي بسته شد بطوريکه ديگر براي پاسخگوئي به نيازهاي اساسي بشري وتحليل زندگي واجتماعات انساني نيازي به تفکر انساني و مراجعه به عقل انساني احساس نمي شد.باحاکميت
تحليل هاوانديشه هاي صوفيانه همزمان با زوال انديشه عقلي ،رفتارانسانها ديگربامعيارهاي اخلاقي سنجيده مي شدوبه حوزه فلسفه سياسي راه پيدانمي کرد .بطورکلي حداقل عقلانيت وفلسفه عقلي که ازيونان وارد تمدن اسلامي شد باايمان ديني پيوند خورد وعرفان رابنا نمود که نهايت سعي آن نه اتکا به انسان بلکه محدود کردن توانائي اوبود.باادغام دين ودولت درسرتاسر تاريخ جوامع اسلامي دامنه استقلال فکري وخلاقيت انساني محدوتر شد وبرداشت هاي جزم انديشانه وايستا ازدين چارچوبهائي را براي انديشه وتفکر انساني بنا کرد که چالش ذهني حيات جمعي مخالف باسنت هاي گذشته ودرتضادبامنافع حاکمان مستبد تبيين مي شد .دراين راستا امکان شکل گيري جريانات ومحافل علمي وفلسفي مستقل که معياري براي تبيين وداوري درمسائل انساني واجتماعي که فارغ از تحليل ها وتعابير ديني باشد ،مسدود شد.چراکه منافع ومصالح حاکمان جبار درميان مسلمين براي ادامه حيات سياسي خود مستلزم تعبد ديني بود نه تعقل فکري که سياست استبدادي را به چالش مي کشاندوبه تبيين حيات جمعي فارغ از مشيت الهي
مي پرداخت .درچنين احوالي ديگر فلسفه محور دانش وخرد ضايطه سنجش امور اجتماعي قرار
نمي گيرد .درحاليکه جامعه شناسي در شرايطي امکان رشد يافته که فلسفه محور دانشها وخرد ضابطه ارزيابي وقايع اجتماعي بوده است نه شرايطي که قرائت هاي رسمي از دين ومعرفت هاي صوفيانه و
انديشه هاي عرفاني برهمه امور انساني وتحليل همه شئون فردي واجتماعي سيطره داشته است .اخلاق صوفيانه زمينه ساز سيطره اخلاق مدينه گريزي بود که بارواج انديشه هاي زاويه نشيني ،عرفان که عنصر بنيادين آن اخلاق فردي بود جايگزين اخلاق وفلسفه مدني شد .دراين بستر فکري شرايط زايش
انديشه اجتماعي مسدود مي شود .تمدن نياز به اخلاق مدني دارد ودرشرايط حاکميت انديشه هاي
 عافيت طلبانه وسيروسلوک زاهدانه راه به جائي نمي برد. سلطه اين وضعيت درميان مسلمين کاملاًبا مناسبات شهروندي وامکان تأسيس جامعه شناسي در تضاد کامل بود .چراکه اين آموزه ها نمي تواند پايه واساسي براي درک حيات جمعي قرار گيرد .

ازسوي ديگر شالوده علم جامعه شناسي بدنبال تحولي در بنيادهاي معرفتي فلسفه قديم درغرب استوار شده وتأسيس آن درشرايط گسستي معرفت شناسانه بامباني فلسفه قديم امکان پذير شده کاري که در ميان مسلمين صورت نگرفت وانديشمندان اسلامي ازجمله ابن خلدون از آن عاجزبودند .چراکه اوانديشمند سنت بود ونتوانست ازمحدوده سنت ومباني فلسفه قديم اعراض وباتجديد نظر درآن پارافراتر گذارد .فلسفه سياسي زمان ابن خلدون با واقعيت موجود نسبتي نداشت وعمدتاً فلسفه سياسي قديم مبتني بر تفسير افلاطوني ونوافلاطوني از اخلاق نيکوماخوس ارسطو بود. رويکرد افلاطوني به امور درچارچوب مدينه فاضله ونه مدينه هاي موجود جاي مي گرفت .انديشمنداني چون فارابي علم مدني خود را به پيروي ازمدينه فاضله افلاطون  طراحي کردند.رويکرد افلاطوني خصوصاً در طرح مدينه فاضله باتأسيس علم جامعه شناسي درتضاد کامل است وبطورکلي سرشت گفتار فلاسفه اسلامي و منطق حاکم بر آن به مدينه فاضله منتهي مي شود که مشکل واقعيت جامعه مسلمين را مدنظر قرار نمي دهد .تأسيس علم
جامعه شناسي نيازمند رويکردي ويژه به امور اجتماعي بود که مستلزم گسست از مباني سنت وفلسفه قديم بوده ،کاري که در دوره  کنت انجام شد وراه براي تبيين جديدي از عالم وآدم که مبتني بر قانون مندي امور واقع و معطوف به مدينه هاي موجود بود ،هموار شد .اما سنت فلسفي درميان مسلمين نسبت به
مدينه هاي موجود بي تفاوت بود وامور واقع را شايسته بحث فلسفي نمي دانستند.

صراحتاً مي توان گفت رويکرد متفکرين اسلامي درمسائل اجتماعي مبتني بر رويکردي ديني وعمدتاً فلسفي واخلاقي بود وعلوم رايج دردوره اسلامي براساس اعراض از دنيا وتأکيد بر معادانديشي که
صبغه اي صوفيانه وزاهدانه داشت متکي بود ،رويکردي که ناظر بر آخرت است ونسبت به امور دنيوي
بي تفاوت ، قطعاً راه ورود به جامعه شناسي رامسدود کرد تاحدي که راه برون رفتي براي آن پيدانشد.

پايان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

1- علمداري،کاظم(1379)چراايران عقب ماند وغرب پيش رفت؟، نشرتوسعه،چاپ سوم، تهران

2- طباطبايي،سيدجواد(1374)ابن خلدون وعلوم اجتماعي،انتشارات طرح نو،چاپ اول،

3-طباطبايي،سيدجواد(1383) زوال انديشه سياسي درايران،انشارات کوير، چاپ پنجم،تهران

4- نراقي ، احسان(1374) علوم اجتماعي وسيرتکويني آن،انتشارات پارس،چاپ دوم،

5- نجار،عبدالمجيد(1377) آزادي انديشه وبيان ،ترجمه محسن آرمين،نشر قطره ،چاپ اول

6-  رفيع پور، فرامرز،(1381)کتاب ماه علوم اجتماعي،تاملي درمسئله بحران علم درايران،ش 59-58
 سال پنجم ،مرداد وشهريور1381

7- رضاقلي،علي(1377)جامعه شناسي نخبه کشي ،نشرني ،چاپ دهم

8- زيبا کلام ، صادق(1384)ما چگونه ما شديم ،انتشارات آگاه ،چاپ سيزدهم

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 20:37  توسط علی اصغر اکرمی   |